خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





3روز...

    تصمیم گرفتیم سه روزی با مامان و بابای امیر بریم کاشان ، نیاسر! روز چهارشنبه حرکت کردیم اول نیاسر ،پنج شنبه بعداز ظهر هم رفتیم کاشان،جمعه ظهر هم برگشتیم!هوای نیاسر عالی بود اما کاشان گرم بود! خدا رو شکر خوش گذشت! bardia&sogol : کلی به هردوتون افتخار کردم وقتی دیدم شما بلدید امکاناتتون رو تقسیم کنید ! زیاد می بینم بچه هایی رو که فقط به راحتی خودشون فکر می کنند ! حتی برای مسافتی کوتاه ! آنی و باباخلیل با ماشین ما اومدن واقعا جا تنگ بود اما شما دو تا حتی یک حرکت کوچولو هم انجام ندادید که خدای نکرده باعٍث شرمندگی من و بابا بشه! bardia جان می فهمیدم که وسط نشستن دوست نداری اما برای راحتی منو آنی وسط نشستی زانوهاتم درد گرفته بود...می فهمیدم پسرم ! تمام مدت سعی می کردی به آنی خوش بگذره ...آفرین پسرم! sogoli جونم می فهمیدم که خوابت میومد اما نمی تونستی مثل همیشه راحت بخوابی اما غر هم نمیزدی با صبوری تحمل می کردی تا به مقصد برسیم آفرین دخترم... تو راه ایستادیم تا چایی بخوریم sogol این حباب خرید ، کلی هم دوستش داره! خونه ای که نیاسر گرفته بودیم،یه خونه ی قدیمی که پنجره ش رو به یه باغ قشنگ باز میشد! (نمی دونم چرا این عکس اینقدر تاره ولی دلم نیومد نذارمش) آبشاری که شب اول پای پیاده رفتیم دیدیم!بی نظیر بود! نزدیکیهای خونه!صبح زود منو امیر و بردیا رفتیم تا هم دور و اطراف بگردیم ، هم نون تازه و سرشیر بخریم ! بینهایت زیبا بود! پدر و مادر امیر! پدر بزرگ و مادربزرگ خوب بچه ها! پا به پای ما همه جا اومدن تا بچه ها خوشحال تر باشند! می خواستیم غار رئیس ببینیم اما بازدید نداشت؟؟؟!!! گلاب گیری...بوی گلها نگفتنی بود! از کاشان اصلا عکس ندارم ...نمی دونم چرا!!!! پ ن نظر خصوصی :آقا و یا خانم ایمانی عزیز اول از همه سپاسگزارم از اینکه فرموده بودید مدت زمان زیادی است که وبلاگ مرا مطالعه می کنید! برای بار سوم بود که به شهر زیبای شما سفر کردیم و باز هم از دیدن همه ی بناهای زیبایی که فرموده بودید لذت بردیم!شاید به خاطر گرمی هوا این بار عکسی از شهر زیبایتان نگرفتم ،عکسهای سفر قبل را گذاشتم تا حمل بر بی ذوقی من نسبت به این همه زیبایی کاشان نشود!باز هم ممنونم خواننده ی خوب!

    پی نوشت:

    دروغ چرا دلم تنگه! همه ی خانواده رفتن کوش آداسی ،مهرداد برادرم هماهنگ کرده اونم از کانادا رفته!دلم تنگه چون خیلی دوست داشتم برم اما به دو ، سه دلیل نشد که برم!حالا دلم اونجاست پیش خانواده و برادری که 10 سال نتونستم ببینمش!دیروز صبح وقتی چشمامو باز کردم دیدم لیلی قبل از رفتن دو تا پیام واسم فرستاده مثل همیشه که میره سفر گریه ام گرفت،اما اینبار بیشتر!انگار درونم خالی شد...چقدر وابستگی بده...موقع برگشتن از کاشان موبایل انداختم تو کیفم نشستم دیگه موبایل تو جیبم نبود چون کسی نبود تا دل نگران برگشتنم از سفر باشه!!!نه مامان،نه ... ، اصلا هیچ کس ، همه ی اونایی که دوستشون دارم رفته بودن! امیر از آیینه جلو ماشین نگران نگاهم می کرد، برای اینکه ناراحت نشه عینک آفتابی از پشت صندلی درآوردم با خیال راحت اجازه دادم چشمهام نمناک بشه!با آهنگ نکنه روز سفرم خاتون خونه مادرم ژاکلین و ی گ ن احساس می کردم دارم خفه میشم!از خدا خواستم این یک هفته برای من زود بگذره برای اونا هم طولانی و شاد...عجیبه سفر یک هفته ای این همه دلتنگی!!!به خودم میگم خجالت بکش دیگه 34 سالته!اما دست خودم نیست ، چیکار کنم ! منم آدمم پر از احساسم ،پر از احساس ...وقتی هوا روشن بشه مغازه ها باز کنند میرم برگ مو میخرم میام برای جمعه واسشون دلمه درست می کنم میذارم فریز ،میرم واسه ی دریا جونم اسباب بازی میخرم میام هر روز نگاه می کنم تصور می کنم وقتی دیدش چه عکس العملی نشون میده،خونه رو تمیز می کنم لحظه شماری میکنم تا به سلامتی برگردن خونه ی ما!دروغ چرا دلم خیلی تنگه...


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خونه ,کاشان ,امیر ,نیاسر ,تنگه ,رفتیم ,میخرم میام ,فرموده بودید ,
    3روز...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده